خرید بک لینک
از آخرین روز نوشتنم خیلی وقته میگذره ... به حال و هوایی رسیدم که بیشتر از نوشتن فکر میکنم ، فلسفه می بافم ، با خودم حرف می زنم ... گاهی حرف ها قابل نوشتن نیست ... فقط باید بمونه تحلیل بشه و پاک بشه و بره ... بعضی اوقات میام اینجا فقط نوشته های قبلی مو می خونم میرم . گاهی اوقاتم میام و می بینم بعضی ها منو محرم رازهاشون دونستن و درد و دل کردن . اون روز که این اتفاق میفته روز خوبیه برای اینجا و برای من . این نشون میده به هدفم رسیدم و باور میکنم آدما هنوز ذره ای نسبت به همدیگه اعتماد دارن ... اتفاق های ریز و درشتی افتاده از آخرین روز نوشتنم ... بعضی هاش تلخ و بعضی هاش شیرینه شیرین . قبلا ک

برچسب: تغییر, نویسنده: سارا نیک‌فر تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:56

وقتی برای زندگی تلاش نکنی، وقتی بگذرونی به نیت اینکه هر چه پیش آید خوش آید ، وقتی برای ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها برنامه نداشته باشی ، آره !!! پیش میاد هر اتفاقی ممکنه بیفته ولی اونی نیست که تو می خوای! من فکر می کنم آدم باید برای بودن خیلی ها توی زندگیشم برنامه بریزه . اینکه کی بیاد کی بره چطوری بیاد چطوری بمونه ... گاهی یه عده میان میشینن وسط زندگیت و بعد مدت ها به این نتیجه می رسی اون آدما جای درستی نیومدن . به در و دیوار می زنی تا اونا رو اندازه خودت کنی و خودتو اندازه ی اونا .... هی ازینور ماجرا می زنی از اون ور می زنی بالا پایینش می کنی یه جوری میسازی با کج و کولگی اندازه ها ولی ته ت

برچسب: بجنگ, نویسنده: سارا نیک‌فر تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:56

دیروز خونه ی پدرم بودم. در واقع طبقه ی سوم! آقای میم زنگ زد و گفت : بدو بیا پایین . لحنش پر از شیطنت بود ... تا اومدم پایین درو باز کرد و گفت روزت مبارک ... کلی خوشحال شدم ولی هر چی فکر کردم نفهمیدم برای چی . داشت می خندید و من داشتم تو ذهنم دنبال مناسبت می گشتم . گفتم : ئه ! گولم نزن . الکی گفتی ... گفت نه ! روزه دختره دیگه . روزت مبارک . خیلی برام لذت بخش بود . اینکه می دونه من چقدر این روز رو دوست دارم . اینکه هر وقت این روز میاد دلم چراغونی میشه انگار . ازینکه حس می کنم من خوشبختترین آدم روی زمینم چون دختر آفریده شدم . منکخ آخر نفهمیدم خودم انتخاب کردم دختر باشم یا کسی دیگه انتخاب

برچسب: روز,دختر, نویسنده: سارا نیک‌فر تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:56

چند دقیقه ای هست که خیره شدم به صفحه ی حروف لبتاب . و فکر می کنم چی منو کشونده اینجا و چی منو مجبور می کنه به نوشتن . چند وقتی میشه تمرین سکوت باعث شده سکوت خوبی درونم برقرار بشه . سکوتی که هیچ گذشته و آینده ای در اون جریان نداره . سکوتی که هیچکس نمی تونه اونو بهم بزنه تا خودم نخوام . توی این سکوت گاهی الهاماتی هم میشه . مثه شروع به نوشتن ادامه ی داستانم . مثه سر زدن به مدرسه ی دوران راهنماییم که خیلی خاطرات خوبی ازون دارم و درخواست از مدیر مدرسه برای بودن توی اون مکان و بیدار شدن اشتیاقم به اینکه همیشه دلم می خواست یه معلم خوب باشم . سکوت کردن حال خوبیه . وقتی سکوت می کنی و از همهمه ها دو

برچسب: آدم,شدن, نویسنده: سارا نیک‌فر تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:56

بعضی وقتا که از دست آقای میم عصبانی میشم فکر می کنم به آدم های دیگه و انتخاب هایی که داشتم و می گم شاید اگه انتخاب من آدم دیگه ای بود بهتر بود ... دیشب کتف و شانه و دست چپ آقای میم به شدت درد گرفت . می دونستم این علائم جزو علائمیه که باید حتما به دکتر مراجعه کرد . از بیرون اومدیم ساعت 1 بود . دو روز بود میگفت دست چپم درد میکنه ، اما طبق معمول سر به هوایی هام دقتم رو کم کرده بود تا اینکه چند ثانیه از خوابیدنش نگذشته بود که بی قرار شد . ترسیدم . گفتم نمی ذارم بخوابی . باید بریم دکتر . پاورچین پاورچین رفتم سوییچ بابا رو از روی جا کفشی شون برداشتم و رفتیم بیمارستان . دلم شور می زد . مرتب خدا رو

برچسب: آقای,میم, نویسنده: سارا نیک‌فر تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:56

صفحه بندی